گروه زیست شناسی

سازمان آموزش و پرورش استان آذربایجان غربی

دو دشمن خونخوار مقابل هم بودند و چشم در چشم یکدیگر دوخته بودند. اسکندرمقدونی ولی دراز کشیده بود و پشه آنوفل ماده روی فرودگاه بینی او نشسته بود . اسکندر پشه را با دست پراند .
پشه آنوفل که قبلا یک شکم سیر خون اسکندر را نوشیده بود ، رفت. اسکندر نمی‌دانست که پشه آنوفل ماده در آن اتاق  نیمه تاریک با او چه کرده بود. پشه ، پلاسمودیوم ها عامل بیماری مالاریا را که در این حال  اسپروزوئیت گفته می‌شدند ،از طریق بزاقش  به اوتزریق کرده بود .
اسپروزوئیت‌ها مدام آدرس جگر را از هم می پرسیدند. در کبد آنها مدام تقسیم شده و مروزوئیتها را ایجاد کردند.این بار مروزوئیتها به درون گلبولهای قرمز رفتند. تقسیم شدند و ترکاندند. تقسیم شدند و ترکاندند.
اسکندر هر ۴۸ ساعت یکبار دچار تب ولرز می‌شد وبعد خوب می‌شد. و این چرخه ادامه داشت. اطرافیانش که اورا درشت می‌دیدند فکر می‌کردند حرکات موزون انجام می‌دهد.این بود که به نوازندگان امر کردند برایش بنوازند.
بعضی مروزوئیتها به گامت تبدیل شدند و خدا خدا می‌کردند که توسط یک پشه آنوفل ماده مکیده شوند تادر بدن پشه مراسم لقاح را انجام داده و به زیگوت (تخم ) تبدیل شوند.
اسکندر تشنه، لب بسته  در هذیان گرم تب ولرز، عرق می‌ریخت آهسته.
اسکندرکه در اثر کم خونی رنگش پریده بود دچار نارسائی کلیه و کبد شده بود و مغزش دیگر کار نمی‌کرد.شنید که کسی گفت: از اول هم مغز درست و حسابی نداشت.
پشه  آنوفل ماده دیگری آمد . از گرمترین قسمت بدن اسکندر خون نوشید . مراسم عقد و عروسی گامتها در بدن پشه انجام می‌شد و قرار بود از تخمها در روده  تعداد زیادی اسپروزوئیت تشکیل شود و به غدد بزاقی پشه بروند .در آن صورت قربانی دیگری نیاز بود. پشه آنوفل روی باند فرودگاه بینی اسکندرنشست.  اسکندر دیگرمی‌دانست که به بیماری مالاریا دچار شده است.
اسکندر لحظات آخر عمر را در حالی گذراند که تصویر پشه آنوفل در مردمک چشمش خندان نقش بسته بود . اسکندردر آخرین کلام قبل از مرگ به پشه گفت: حقا که تو قوی تر بودی. حقا که از بزرگان بودی ولی ما ریز می‌دیدیمت.

 

عباس رنجبر

ديدگاه ها غير فعال شده اند